چشمان افسونگر تو
خود به خود من عاشقی دیوانه ام
من به سودای خیالت خام خام
می بنوشم قطره ای از جام جام
در طراوت روی تو افسونگریست
خا طرات باورت چون دلبریست
من به عشق تو شدم دیوانه وار
در به در در شهر عشق وبی قرار
طا قتم دیگر برایت سر برفت
حوصله دیگر زقلبم در برفت
مهر تو هر لحظه ای سودا کند
عالم افسانه را زیبا کند
خا طرات عشق رویاست ولی
خاطرات کهنه را در یا کند
من به عشق تو مثال مر غ زار
می بسوزم در درونم زار زار
نا له ام آهسته اما بس بلند
گریه ای آغشته با اشک ملند
من به عشق تو همی دیوانه ام
می بچرخم گرد تو پروانه ام
سوختم تا روی تو پر می کشم
لحظه ها در سینه ات سر می کشم
تا قیامت با ورم هستی ولی
نقش قلبت را بروی در می کشم
زلف و رویت را خطوط منحنی
ابروانت را هلالی می کشم
خسته ام اما برایت بی قرار
می نویسم روی زلفت یادگار
می نویسم تا قیامت تا به دور
گشته ام از عشق رویت کور کور
قلب من آکنده از پروانه است
در شرار قلب تو مستانه است
دل به تو بستم به مهر روی تو
می رسد اندر مشامم بوی تو
(محمد مرادی مهروئیه۰۹۱۹۱۵۴۳۳۰۶)
۱۵/۰۴/۱۳۹۱ساعت:۱۳:۱۵
